جمعه 15 آذر 1398
پایگاه اطلاع رسانی
ستاد اکرام استان سمنان

روزی که یک حامی گریست

روزی که یک حامی گریست

خاطره ای از کار در واحد اکرام  ایتام کمیته امداد

 

اون روز هم  مثل همیشه داخل اتاق نشسته بودم و به کارهای ارباب رجوع رسیدگی می کردم ، غرق در کار بودم که گام های لرزان خانمی توجه ام را به خود جلب کرد ، لرزان و مضطرب طول سالن را طی می کرد ، بی رمق خود را بر در اتاق ما رساند . به چارچوب در تکیه داد ، نگاه خسته خود را به نگاهم پیوند زد ، نگاهش کردم تا به امروز اینگونه ندیده بودم ٍ مستاصل و درمانده .

بی درنگ گفت : تو را به خدا کمکش کنید . و بعد گویا رسالت خود را انجام داده باشد زانوانش لرزید و بر زمین نشست . صدایش می لرزید ، صدای تپش قلبش را می شد به وضوح شنید ، موج غم در جشمانش جاری بود .

کمکش کردم تا بدن خسته خود را بر روی صندلی آرام دهد. جرعه آبی به او نوشانیدم و دستان سردش را در دستانم فشردم .

جوان بود ،‌جوان و با احساس ، با احساس و با وجدان .

از او خواستم بیشتر توضیح دهد .

بغضش ترکید و به آسمان چشمان خسته اش اجازه باریدن داد . کمی آرام شده بود ، شروع به گفتن کرد :

پنج سالی می شود که می شناسمش ،‌دختری است زیبا و مهربان ،‌در قلبش به اندازه تمامی دنیا مهربانی و محبت موج می زند . در خانواده ای نیازمند بزرگ شده است پدرش زمانی که در قید حیات بود مردی بود زحمت کش و خانواده دوست ولی افسوس که هم اکنون در زیر آواری از خاک مدفون گشته است . از کودکی به علت سوء تغذیه دچار راشیتیسم شده بود کارش خوردن قرص های مختلف و دیدن ناتوانی خود بود . مصرف بیش از اندازه داروهای قوی و نرسیدن ویتامین کافی به بدن ، او را دچار نارسایی کلیوی نموده است . درد طاقتش را طاق کرده است . هم اکنون بدن نیمه جانش  بر روی تخت بیمارستان نیمه جان افتاده است ، درد امانش را برده است ، چشمانش فروغ گذشته را ندارد . نیاز فوری به دیالیز دارد اما مادرش توان پرداخت هزینه دیالیز را ندارد . او تنها است

زن سری تکان داد و با افسوس گفت : او جوان است ، تنها 19 سال دارد ، باید زنده بماند و از زندگی لذت ببرد ، به خدا او سزاوار این همه درد نیست .

نگاهم را به همکارم دوختم ،‌اوهم همانند من بود در خود فرو رفته و غمگین .

زن بعد از اتمام صحبت هایش بی درنگ از جا بلند شد و به سمت درب خروجی رفت . گویا تنها آمده بود برای شناساندن بیمارش به ما ، گویا رسالتش را به درستی انجام داده بود ،  این بار استوارتر قدم بر می داشت .

صدایش کردم و نسبتش را با بیمار پرسیدم .

صورتش را به سمتم گرداند ، آهی به عمق روزگارانی بسیار تلخ کشید . اشک از چشمانش سرازیر شد جواب داد : من حامی او هستم ،‌اما افسوس که دستانم خالی است .

با تعجب پرسیدم حامی ؟

سری تکان داد و گفت : سالیان نه چندان دور خواهری داشتم زیبا و مهربان . با تولدش نور امید در زندگیمان درخشید ، با تولدش برکت بر زندگی پدرم سایه افکند . اما این نور خیلی زود کم سو شد .

همانطور که اشک را از گونه هایش می زدود ادامه داد .

پری کوچک خانه ما در سن 7 سالگی به بیماری نارسایی کلیوی مبتلا شد . درست هفت سال دیالیز شد ، درد کشید ،‌اشک ریخت و قطره قطره آب شد . و ما نیز با هر قطره اشکش فنا شدیم .

زن جوان آهی کشید و ادامه داد ،‌اما پدر من به حمد خدا دستش به دهانش می رسید دیگر دغدغه مالی وجود نداشت تنها درد ما درد درمان بود بسیار سریع دستگاه دیالیزی تهیه کرده و خواهر عزیزم را از بستر بیمارستان به کانون گرم و پر محبت خانه منتقل کردیم . خودمان پرستاریش را گردیم . به سان پروانه ای دورش گشتیم و گشتیم و گشتیم .

اما افسوس که پری کوچک خانه ما عزم رفتن کرده بود می دانست سکونت گاه پری که نمی تواند بر روی زمین خاکی باشد ،‌بالهایش را گشود و به سوی آسمان پرواز کرد . و ما را با افسوس دیدن نگاه مهربانش تنها گذاشت . و ما نیز به یادش دستگاه را به بیمارستان اهدا نمودیم .

حقیقت زمانی که به بالین الهه عزیز رفتم به یاد خاطرات تلخ سالیان پیش افتادم ، ناخوداگاه پری را بر روی تخت دیدم ،‌منقلب شدم ،‌ تا یک هفته توان سخن گفتن نداشتم ، می ترسم او نیز عروج کند و ما را تنها بگذارد و داغ عزیزی دیگر را بر سینه ام حک کند .

تا به خود بیایم زن رفته بود . قطرات اشک پهنای صورتم را پوشانده بود . به همکارم نگریستم ، او نیز مانند من بود .

آنگاه بود که یافتم زمین تنها  سکونتگاه  آدمیان نیست فرشتگانی نیز بر روی آن قدم می گذارند بی شک این فرشتگان از مقربان درگاه اللهی هستند .

معرفی حامیان نمونه دفترچه مهمان دل نوشته ها پرداخت آنلاین